پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۱

روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش

آشنای ما شود مارا بخواند سوی خویش

هم رسد روزی که در کار بد آموز افکند

این گره کامروز افکنده‌ست بر ابروی خویش

لازم ناکامی عشق است استغنای حسن

نیست جای شکوه گر میراندم از کوی خویش

چون پسندم باز فتراک تو ، زیر پا فکن

این سری کز بار او فرسوده‌ام زانوی خویش

سود وحشی چهره بر خاک درش چندان که شد

هم خجل از راه او هم منفعل از روی خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۳در مانده‌ام به درد دل بی علاج خویش
  2. شمارهٔ ۲۴۴بند دیگر دارم از عشقت به هر پیوند خویش
  3. شمارهٔ ۲۴۵ما در مقام صبر فشردیم گام خویش
  4. شمارهٔ ۲۴۶تو و هر روز و بزم عشرت خویش
  5. شمارهٔ ۲۴۷ریخت خونم را و برد از پیش آن بیداد کیش
  6. شمارهٔ ۲۴۸الاهی از میان ناپسندان بر کران دارش
  7. شمارهٔ ۲۴۹مستحق کشتنم خود قائلم زارم بکش
  8. شمارهٔ ۲۵۰کوهکن بر یاد شیرین و لب جان پرورش
همه‌ی غزلیات ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.