پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۱

که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآید

کلاه کج نهد و بر سر گذر بدر آید

رسید بار دگر بار حسن حکم چه باشد

دگر که از نظر افتد که باز در نظر آید

ز سوی مصر به کنعان عجب رهیست که باشد

هنوز قافله درمصر و نامه و خبر آید

کمینه خاصیت عشق جذبه‌ایست که کس را

ز هر دری که برانند بیش ، بیشتر آید

سبو به دوش و صراحی به دست و محتسب از پی

نعوذبالله اگر پای من به سنگ بر آید

مگو که وحشیم آمد ز پی اگر بروم من

چه مانع است نیاید چرا به چشم و سر آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۳دل و طبع خویش را گو که شوند نرم خوتر
  2. شمارهٔ ۲۲۴آخر ای مغرور گاهی زیر پای خود نگر
  3. شمارهٔ ۲۲۵گو حرمت خود، ناصح فرزانه نگه دار
  4. شمارهٔ ۲۲۶جستم از دام ، به دام آر گرفتار دگر
  5. شمارهٔ ۲۲۷عزلت ما شده سر تاسر دنیا مشهور
  6. شمارهٔ ۲۲۸شده‌ام سگ غزالی که نگشته رام هرگز
  7. شمارهٔ ۲۲۹مست آن ترک به کاشانه من بود امروز
  8. شمارهٔ ۲۳۰دوش پر عربده‌ای بود و نه آنست امروز
همه‌ی غزلیات ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.