پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۷

کجا در بزم او جای چو من دیوانه‌ای باشد

مقام همچو من دیوانه ای ، ویرانه‌ای باشد

چو مجنون تازه سازم داستان عشق و رسوایی

که اینهم در میان مردمان افسانه‌ای باشد

من و شمعی که باشد قدر عاشق آنقدر پیشش

که چون خود را بسوزد کمتر از پروانه‌ای باشد

میان آشنایان هر چه می‌خواهی بکن با من

ولی خوارم مکن چندین اگر بیگانه‌ای باشد

مگو وحشی کجا می‌باشد ای سلطان مهرویان

کجا باشد مقامش گوشهٔ میخانه‌ای باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۹عشق گو بی عزتم کن ، عشق و خواری گفته‌اند
  2. شمارهٔ ۱۸۰پی وصلش نخواهم زود یاری در میان افتد
  3. شمارهٔ ۱۸۱کسی کز رشک من محروم از آن پیمان شکن گرید
  4. شمارهٔ ۱۸۲کاری نشد از پیش و ز کف نقد بقا شد
  5. شمارهٔ ۱۸۳پی خدنگ جگر گون به خون مردم کرد
  6. شمارهٔ ۱۸۴غلام عشق حاشا کز جفای یار بگریزد
  7. شمارهٔ ۱۸۵در آن دیار که هجران بود حیات نباشد
  8. شمارهٔ ۱۸۶هیچکس چشم به سوی من بیمار نکرد
همه‌ی غزلیات ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.