پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۱

چشم او قصد عقل و دین دارد

لشکر فتنه در کمین دارد

عالمی را کند مسخر خویش

هر که او لشکری چنین دارد

مست و خنجر به دست می‌آید

آه با عاشقان چه کین دارد

هیچکس را به جان مضایقه نیست

اگر آن شوخ قصد این دارد

ساعد او مباد رنجه شود

داغ بر دست نازنین دارد

هر کرا هست تحفه‌ای در دست

پیش جانان در آستین دارد

نیم جانی‌ست تحفهٔ وحشی

چه کند بی‌نوا همین دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۳کار خوبی نه بگفت دگران باید کرد
  2. شمارهٔ ۱۲۴خوش آن نیاز که رفع حیا تواند کرد
  3. شمارهٔ ۱۲۵کی دیدمش که قصد دل زار من نکرد
  4. شمارهٔ ۱۲۶چه گویمت که چه با جانم اشتیاق نکرد
  5. شمارهٔ ۱۲۷دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
  6. شمارهٔ ۱۲۸تاب رخ او مهر جهانتاب ندارد
  7. شمارهٔ ۱۲۹هر چند ناز کردی ، نیازم زیاده شد
  8. شمارهٔ ۱۳۰هلاکم ساز گر بر خاطرت باری ز من باشد
همه‌ی غزلیات ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.