پرش به محتوای اصلی
امیر شاهی امیر شاهی

غزلیات

شمارهٔ ۸۷

عید است و خلقی هر طرف، دامنکشان با یار خود

مسکین من بی صبر و دل، حیران شده در کار خود

هم مرغ نالان در چمن، هم گل دریده پیرهن

هر کس به یاری در سخن، من با دل افگار خود

عقلم که بودی رهنمون، خندید بر اهل جنون

من نیز میخندم کنون، بر عقل دعوی وار خود

گر راز دل ننهفتمی، در خاک و خون کی خفتمی

هم با طبیبی گفتمی، حال دل بیمار خود

در جان درون آن تندخو، دایم به دل در گفتگو

بیچاره من محروم از او، چون دیده از دیدار خود

تو همچو گل دامنکشان، رفته به گشت بوستان

پیش تو مسکین باغبان، شرمنده از گلزار خود

شاهی ز خوبان زد نفس، افتاد در دام هوس

چون عندلیبان قفس، درمانده از گفتار خود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۹بی‌لبت هردم ز چشم درفشان خون می‌رود
  2. شمارهٔ ۹۰گر به عمری ز من دلشده‌ات یاد آید
  3. شمارهٔ ۹۱باغ را چون گل رعنا ز سفر باز آید
  4. شمارهٔ ۹۲نصیب من ز تو گر درد و آه می‌آید
  5. شمارهٔ ۹۳زلف تو سراسر شکن و تاب نماید
  6. شمارهٔ ۹۴چو دل چوگان زلفت در نظر دید
  7. شمارهٔ ۹۵با روی تو از سمن که گوید؟
  8. شمارهٔ ۹۶دل که پیش تو راز می‌گوید
همه‌ی غزلیات ←

امیر شاهی درباره‌ی امیر شاهی

اَمیرْ شاهیِ سَبزِواری متخلص به «شاهی» با نام و نسب کامل‌تر «آق ملک پسر ملک جمال‌الدین فیروزکوهی سبزواری» (زاده ۷۸۵ هجری قمری در سبزوار - درگذشته به ۸۵۷ قمری) از شاعران دورهٔ تیموری است که در خوشنویسی، نگارگری و موسیقی نیز مهارت داشته است. نسب وی به سربداران آن دیار می‌رسد و از خواهرزادگان خواجه علی مؤید امیر سربداری ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.