پرش به محتوای اصلی
شاهدی شاهدی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۱

خواهم که با تو قصه خود در میان نهم

چون بینمت ز شوق گره بر زبان نهم

بر لوح جان نماند گمان و خیال و وهم

از بس که داغ درد تو بر لوح جان نهم

دارم هوای آنکه شوم خاک پای تو

من کز شرف قدم به سر فرقدان نهم

نقش دهان تنگ تو چون آیدم به دل

مهر نگین ختم سلیمان بدان نهم

گر پسته دم زند ز دهان تو باک نیست

مغزش کنم ز غیرت و اندر دهان نهم

جانا بگو که شاهدی از خادمان ماست

کآیم رخ نیاز بر آن خاندان نهم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۳مرا گر هجر دل بر آتش است و دیده دریا هم
  2. شمارهٔ ۱۰۴تا دل به قید زلف دل‌آرام بسته‌ایم
  3. شمارهٔ ۱۰۵به پیش عارض او عرض آفتاب مکن
  4. شمارهٔ ۱۰۶گویا بگذشتی ز چمن با رخ گلگون
  5. شمارهٔ ۱۰۷آمد نگار بر در دل دیده باز کن
  6. شمارهٔ ۱۰۸ما را درون پرآتش و غافل نگار از آن
  7. شمارهٔ ۱۰۹عمر در صبر شد و وعدۀ دیدار همان
  8. شمارهٔ ۱۱۰ای جان فدای جمله به شمشیر جنگ تو
همه‌ی غزلیات ←

شاهدی درباره‌ی شاهدی

ابراهیم شاهدی دده مغلوی (زاده به سال ۸۷۵ قمری در شهر مغله، درگذشته به سال ۹۵۷ قمری)، ادیب و صوفی عثمانی و شیخ زاویهٔ مولویه بود. پدرش صالح مغلوی در ایران تحصیل کرده بود و به زبان فارسی مسلط بود و هم او به فرزندش فارسی آموخت. آثار شاهدی عبارتند از: «تحفهٔ شاهدی» (لغتنامهٔ منظوم فارسی-ترکی)، «گلشن توحید» (شرح منظوم گزید...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.