پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۳

زان چشم پر از خمار سرمست

پر خون دارم دو دیده پیوست

اندر عجبم که چشم آن ماه

ناخورده شراب چون شود مست

یا بر دل خسته چون زند تیر

بی دست و کمان و قبضه و شست

بس کس که ز عشق غمزهٔ او

زنار چهار کرد بر بست

برد او دل عاشقان آفاق

پیچند بر آن دو زلف چون شست

چون دانست او که فتنه بر خاست

متواری شد به خانه بنشست

یک شهر ازو غریو دارند

زان نیست شگفت جای آن هست

دارند به پای دل ازو بند

دارند به فرق سر ازو دست

تا عزم جفا درست کرد او

دست همه عاشقانش بشکست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵تا خیال آن بت قصاب در چشم من است
  2. شمارهٔ ۴۶ای جان جهان! کبر تو هر روز فزون‌ست
  3. شمارهٔ ۴۷ای پیک عاشقان گذری کن به بام دوست
  4. شمارهٔ ۴۸دارم سر خاک پایت ای دوست
  5. شمارهٔ ۴۹روی تو ای دلفروز گر نه چو ماهست
  6. شمارهٔ ۵۰گر تو پنداری که جز تو غم‌گسار‌م نیست‌، هست
  7. شمارهٔ ۵۱گر تو پنداری ترا لطف خدایی نیست هست
  8. شمارهٔ ۵۲کار تو پیوسته آزارست گویی نیست هست
همه‌ی غزلیات ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.