پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۰

دلم بردی و جان بر کار داری

تو خود جای دگر بازار داری

نباشد عاشقت هرگز چو من کس

اگر چه عاشق بسیار داری

ز رنج غیرتت بیمار باشم

چو تو با دیگران دیدار داری

عزیزت خوانم ای جان جهانم

از آن‌ست کین چنینم خوار داری

کسی کو عاشق روی تو باشد

سزد او را نزار و زار داری

دو چشمم هر شبی تا بامدادان

ز هجر خویشتن بیدار داری

شدم مهجور و رنجور تو زیراک

تو خوی عالم غدار داری

تو را دارم عزیز ای ماه چون گل

چرا بی‌قیمتم چون خار داری

نگر تا کی مرا از داغ هجران

لبی خشک و دلی پر نار داری

تو خود تنها جهان را می‌بسوزی

چرا بر خود بلا را یار داری

بکن رحمی بدین عاشق اگر هیچ

امید رحمت جبار داری

سنایی را چنان باید کزین پس

ز وصل خویش بر خوردار داری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۲ای آنکه رخ چو ماه داری
  2. شمارهٔ ۴۱۳انصاف بده که نیک یاری
  3. شمارهٔ ۴۱۴در ره‌روی عشق چه میری چه اسیری
  4. شمارهٔ ۴۱۵عشق و شراب و یار و خرابات و کافری
  5. شمارهٔ ۴۱۶نگویی تا به گلبن بر چه غلغل دارد آن قمری
  6. شمارهٔ ۴۱۷چرا ز روی لطافت بدین غریب نسازی
  7. شمارهٔ ۴۱۸ای گل آبدار نوروزی
  8. شمارهٔ ۴۱۹ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی
همه‌ی غزلیات ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.