پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۹

ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی

کی سزاوار هوای رخ جانان باشی

درّ دریا تو چگونه به کف آری که همی

به لب جوی چو اطفال هراسان باشی

چون به ترک دل و جان گفت نیاری آن به

که شوی دور ازین کوی و تن‌آسان باشی

تا تو فرمانبر چوگان سواران نشوی

نیست ممکن که تو اندرخور میدان باشی

کار بر بردن چوگان نبود صنعت تو

تو همان به که اسیر خم چوگان باشی

به عصایی و گلیمی که تو داری پسرا

تو همی‌خواهی چون موسی عمران باشی

خواجهٔ ما غلطی کردست این راه مگر

خود نه بس آنکه نمیری و مسلمان باشی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۱به درگاه عشقت چه نامی چه ننگی
  2. شمارهٔ ۴۲۲الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی
  3. شمارهٔ ۴۲۳ای پسر گونه ز عشقت دست بر سر دارمی
  4. شمارهٔ ۴۲۴تا به گرد روی آن شیرین پسر گردم همی
  5. شمارهٔ ۴۲۵ای چشم و چراغ آن جهانی
  6. شمارهٔ ۴۲۶ای زبدهٔ راز آسمانی
  7. شمارهٔ ۴۲۷تو آفت عقل و جان و دینی
  8. شمارهٔ ۴۲۸گاه آن آمد بتا کاندر خرابی دم زنی
همه‌ی غزلیات ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.