پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷

تا بدیدم بتکده بی بت، دلم آتشکده‌است

فرقت نامهربانی آتشم در جان زده‌است

هر که پیش آید مرا گوید چه پیش آمد تو را

بر فراق من بگرید گوید این مسکین شده‌است

ای فراق از من چه خواهی چون بنفروشی مرا

جای دیگر ساز منزل نه جهان تنگ آمده‌است

تا مگر سنگین دلت را رحمت آید بر دلم

سنگ را رحمت نباشد این حدیثی بیهده‌است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹هر زمان از عشق جانانم وفایی دیگرست
  2. شمارهٔ ۴۰راه عشق از روی عقل از بهر آن بس مشکل‌ست
  3. شمارهٔ ۴۱ای پر دُر گوش من ز چنگت
  4. شمارهٔ ۴۲توبهٔ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست
  5. شمارهٔ ۴۳زان چشم پر از خمار سرمست
  6. شمارهٔ ۴۴دوست چنان باید کان منست
  7. شمارهٔ ۴۵تا خیال آن بت قصاب در چشم من است
  8. شمارهٔ ۴۶ای جان جهان! کبر تو هر روز فزون‌ست
همه‌ی غزلیات ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.