پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۹

هر کو به راه عاشقی اندر فنا شود

تا رنج وقت او همه اندر بلا شود

آری بدین مقام نیارد کسی رسید

تا همتش بریده ز هر دو سرا شود

راهیست بلعجب که درو چون قدم زنی

کمتر منازلش دهن اژدها شود

بی چون و بی چگونه رهی کاندر و قدم

گاهی زمین تیره و گاهی سما شود

در منزل نخستین مردم ز نام و ننگ

از روزگار مذهب و آیین جدا شود

هر کس نشان نیافت از این راه بر کران

آن مرد غرقه گشته به دریا کجا شود

در کوی آدمی نتوان جست راه دین

کاندر نسب عقیدهٔ مردم دو تا شود

زاندر که آمدی به همان بایدت شدن

پس جز به نیستی نسب تو خطا شود

صحرا مشو که عیب نهانست در جهان

ور عیب غیب گردد عاشق فنا شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۱جمع خراباتیان! سوزِ نفس کم کنید
  2. شمارهٔ ۱۵۲میر خوبان را کنون منشور خوبی در رسید
  3. شمارهٔ ۱۵۳بیهوده چه نشینید اگر مرد مصافید
  4. شمارهٔ ۱۵۴عاشق مشوید اگر توانید
  5. شمارهٔ ۱۵۵هر که او معشوق دارد گو چو من عیار دار
  6. شمارهٔ ۱۵۶ای من غلام عشق که روزی هزار بار
  7. شمارهٔ ۱۵۷جانا ز غم عشق تو من زارم من زار
  8. شمارهٔ ۱۵۸ما را مدار خوار که ما عاشقیم و زار
همه‌ی غزلیات ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.