پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۸

هست آرام دل، آن را که دلارامی هست

خرم آن دل، که در او، صبری و آرامی هست

بر بنا گوشش اگر دانه در بینی باز

مشو آشفته، که از غالیه هم دامی هست

تو یقین دان، که به جز در دهن تنگ تو نیست

هیچ اگر یک سر مو در دو جهان کامی هست

ساقی امشب، سر آن جام لبالب دارم

کاخر اندوه مرا، نیز سرانجامی هست

عود اگر دود کند، بر سر آن، دامن پوش

تا ندانند، که در مجلس ما خامی هست

حالم، از باد سحر پرس، که در صحبت او

جان تیمار مرا، پیش تو پیغامی هست

شام هجران تو را، خود سحری نیست پدید

صبح امید مرا، همنفس شامی هست

به فدای تن و اندام چو گلبرگ تو باد

هر کجا، در همه آفاق گل اندامی هست

صبر و آرام ز سلمان چه طمع می‌داری

تو برآنی که مرا صبری و آرامی هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۸۰یار ما را یار بسیارست تا او یار کیست
  2. غزل شمارهٔ ۸۱سرو خواند، با تو خود را راست، اما راست نیست
  3. غزل شمارهٔ ۸۲شب فراق تو را روز وصل، پیدا نیست
  4. غزل شمارهٔ ۸۳بیمار غمت را به جز از صبر دوا نیست
  5. غزل شمارهٔ ۸۴داغ سودای تو بر جان رهی تنها نیست
  6. غزل شمارهٔ ۸۵چشم من گوش خیالت دارد، اما خواب نیست
  7. غزل شمارهٔ ۸۶عاشق سرمست را، با دین و دنیا کار نیست
  8. غزل شمارهٔ ۸۷می‌کشم دردی که درمانیش، نیست
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.