پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۶

مشک ریزان می‌جهد، باد صبا از کوی دوست

شاخه‌ای گویی ربوده‌ست، از خم گیسوی دوست

دوست می‌دارم نسیم صبح، راکو، در هوا

تا نفس می‌‌آیدش، جان می‌دهد بر بوی دوست

دوست را هر دو جهان، گرچه هوا دارند و من

دوستر می‌دارم، از هر دو جهان یک موی دوست

جان به رشوت می‌دهم، باشد که بگشاید، نقاب

چون کنم نتوان به جانی باز کردن روی دوست

منصب سکان دولت گوی خوبی می‌زند

آن سر صاحب سعادت کوکه گردد کوی دوست

یار، در میدان دولت خانه وصلم، چو نیست

می‌کنم آمد شدی، پیش سگان کوی دوست

دوست دشمن پرور است ای دوستان تدبیر چیست

خوی او این است و من خو کرده‌ام با خوی دوست

ور به زورم می‌کشد یا می‌کشد، او حاکم است

من ندارم، زور دست و پنجه و بازوی دوست

دوستان گویند: سلمان باز کش خود را ازو

می‌کشم خود را و بازم می‌کشد دل سوی اوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۷۸هست آرام دل، آن را که دلارامی هست
  2. غزل شمارهٔ ۷۹بی‌وفا می‌خواندم، آن بی‌وفا، پیداست کیست
  3. غزل شمارهٔ ۸۰یار ما را یار بسیارست تا او یار کیست
  4. غزل شمارهٔ ۸۱سرو خواند، با تو خود را راست، اما راست نیست
  5. غزل شمارهٔ ۸۲شب فراق تو را روز وصل، پیدا نیست
  6. غزل شمارهٔ ۸۳بیمار غمت را به جز از صبر دوا نیست
  7. غزل شمارهٔ ۸۴داغ سودای تو بر جان رهی تنها نیست
  8. غزل شمارهٔ ۸۵چشم من گوش خیالت دارد، اما خواب نیست
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.