پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۵۰

ای صبا برخیز و کوی دلستان ما بپرس

جان ما آنست، حال جان ما آنجا بپرس

اندک اندک پیش رو، وآن جان بیمار مرا

زیر لب بسیار بسیار از زبان ما بپرس

خفته است آن نرگس بیمار و ابرو بر سرش

حال بیماران ز جان ناتوان ما بپرس

انحرافی در مزاج مستقیم سرو ماست

گوییا چون است سرو بوستان ما، بپرس

رنگ رویم کرد پیدا رنج پنهان، ای طبیب!

رنگ ما را بین و از رنج نهان ما بپرس

شمع سان دارم سری بی‌آنکه باشد درد سر

قصه ما یک یک از اشک روان ما بپرس

کار ما عشق است و آنگه عقل سعیی می‌کند

عقل را باری چه کار اندر میان ما بپرس

اینکه می‌گویی: چرا سلمان جهان و جان بباخت؟

در سخن یک بار از آن جان و جهان ما بپرس

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۵۲در خرابات مغان مست و بهم بر زده دوش
  2. غزل شمارهٔ ۲۵۳عارفا لعل لبش می می‌دهد هشیار باش
  3. غزل شمارهٔ ۲۵۴کار دنیا نیست چندان کار و باری، گو مباش
  4. غزل شمارهٔ ۲۵۵مست حسنی که ندارد خبر از آفاقش
  5. غزل شمارهٔ ۲۵۶آنکه از جان دوست‌تر می‌دارمش
  6. غزل شمارهٔ ۲۵۷چون تحمل می‌کند تن صحبت پیراهنش
  7. غزل شمارهٔ ۲۵۸نعره زنان آمدم بر در میخانه دوش
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۹ماییم به پای تو در افکنده سر خویش
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.