پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۵۴

کار دنیا نیست چندان کار و باری، گو مباش

اختیاری کو ندارد اختیاری، گو مباش

کار و بار روز بازار جهان هیچ است، هیچ

کار اگر این است، ما را هیچ کاری گو مباش

ما برون از شش جهت داریم عالی گلشنی

گر نباشد گلخنی بر رهگذاری گو مباش

گر سپهر از پای بنشیند، بخاری گو مخیز

ور زمین از جای برخیزد، غباری گو مباش

گر بخواهد ماند جان بر خاک، باری گوهرم

ور بخواهد رفت سر بر دوش، باری گو مباش

عارفان از نعمت دنیا و عقبی عاریند

گر نباشد این دو ما را نیست عاری، گو مباش

صد هزاران بلبل خوشگوست در باغ وجود

گر نباشد چون تویی سلمان، هزاری گو مباش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۵۶آنکه از جان دوست‌تر می‌دارمش
  2. غزل شمارهٔ ۲۵۷چون تحمل می‌کند تن صحبت پیراهنش
  3. غزل شمارهٔ ۲۵۸نعره زنان آمدم بر در میخانه دوش
  4. غزل شمارهٔ ۲۵۹ماییم به پای تو در افکنده سر خویش
  5. غزل شمارهٔ ۲۶۰نداشت این دل شوریده تاب سودایش
  6. غزل شمارهٔ ۲۶۱می‌کند غارت صبر و دل و دین سودایش
  7. غزل شمارهٔ ۲۶۲چند گویی با تو یک شب روز گردانم چو شمع
  8. غزل شمارهٔ ۲۶۳درد سری می‌دهد، عقل مشوش دماغ
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.