پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۵۹

ماییم به پای تو در افکنده سر خویش

وز غایت تقصیر سرانداخته در پیش

انداخت مرا چشم کماندار تو چون تیر

زان پس که برآورد به دست خودم از کیش

ای بسته به قصد من درویش میان را

زنهار میازار به مویی دل درویش

من شور تو دارم که لبان نمکینت

دارند بسی حق نمک بر جگر ریش

ساقی مکن اندیشه، بده می که ندارم

من مصلحتی با خرد مصلحت اندیش

ای جان گذری کن که ز هجران تو مردم

بیجان و جهان خود نتوان زیست ازین بیش

بازا که من افتاده‌ام و غیر خیالت

کس بر سر من نیست ز بیگانه و از خویش

عشاق سر تاج ندارند که دارند

از خاک کف پای تو تاجی به سر خویش

گفتم که دهی کام دلم گفت لبش: نی

سلمان بکش از طالب نوشی ستم نیش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۶۱می‌کند غارت صبر و دل و دین سودایش
  2. غزل شمارهٔ ۲۶۲چند گویی با تو یک شب روز گردانم چو شمع
  3. غزل شمارهٔ ۲۶۳درد سری می‌دهد، عقل مشوش دماغ
  4. غزل شمارهٔ ۲۶۴ای به دیدار توام، دیده گریان مشتاق!
  5. غزل شمارهٔ ۲۶۵به غیر صورت او هر چه آیدم در دل
  6. غزل شمارهٔ ۲۶۶به مهر روی تو خواهم رسید، ذره مثال
  7. غزل شمارهٔ ۲۶۷ای جان نازنین من ای آرزوی دل
  8. غزل شمارهٔ ۲۶۸ساقی ایام گل آمد، حبذا ایام گل
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.