پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۹

در زلف خویش پیچ و ازو حال ما بپرس

حال شکستگان کمند بلا بپرس

وقتی که پرسشی کنی اصحاب درد را

ما را که کشته‌ای بجدایی، جدا بپرس

حال شکستگان همه فی الجمله باز جوی

چون من شکسته دل ترم اول مرا بپرس

خونم بریخت چشم تو گو از خدا بترس

آخر چه کرده‌ام ز برای خدا بپرس

خون میرود میان دل و چشم من بیا

بنشین میان چشم و دل ماجرا بپرس

خواهی که روشنت شود احوال درد ما

درگیر شمع را وز سر تا به پا بپرس

جانها به بوی وصل تو بر باد داده‌ایم

گر نیست باورت ز نسیم صبا بپرس

کردم سوال دل ز خرد گفت ما از و

بیگانه‌ایم این سخن از آشنا بپرس

تو پادشاه حسنی و سلمان گدای توست

ای پادشاه حسن ز حال گدا بپرس

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۵۱ما از در او دور و چنین بر در و بامش
  2. غزل شمارهٔ ۲۵۲در خرابات مغان مست و بهم بر زده دوش
  3. غزل شمارهٔ ۲۵۳عارفا لعل لبش می می‌دهد هشیار باش
  4. غزل شمارهٔ ۲۵۴کار دنیا نیست چندان کار و باری، گو مباش
  5. غزل شمارهٔ ۲۵۵مست حسنی که ندارد خبر از آفاقش
  6. غزل شمارهٔ ۲۵۶آنکه از جان دوست‌تر می‌دارمش
  7. غزل شمارهٔ ۲۵۷چون تحمل می‌کند تن صحبت پیراهنش
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۸نعره زنان آمدم بر در میخانه دوش
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.