پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۰۷

دی دیده از خیال رخش بازمانده بود

گلگون اشک در طلبش گرم رانده بود

افتاده بود دل به خم چین زلف او

شب بود و ره دراز هم آنجا بمانده بود

دل رفته بود و ما پی دل تا بکوی دوست

بردیم از آنکه او همه ره خون فشانده بود

دل دیده خواست تا ببرد، خون گرفته بود

جان خواستم بدهم، غم ستانده بود

می‌خواستم که عمر عزیزت کنم نثار

نقدی عزیز بود ولیکن نمانده بود

در خط شده ز خال سیاه مبارکش

کش نیش لب طره سلمان نشانده بود

خالش به جای خویش گرفتم نشسته بود

بیگانه خط نامه سیه را که خوانده بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۰۹جان شیرین گر قبول چون تو جانانی بود
  2. غزل شمارهٔ ۲۱۰سر سودای تو هرگز ز سر ما نرود
  3. غزل شمارهٔ ۲۱۱از چشم من خیال قدش کی برون رود؟
  4. غزل شمارهٔ ۲۱۲باد صبا به باغ به بوی تو می‌رود
  5. غزل شمارهٔ ۲۱۳آن سرو بین که باز چه رعنا همی رود
  6. غزل شمارهٔ ۲۱۴گرز خورشید جمالت ذره‌ای پیدا شود
  7. غزل شمارهٔ ۲۱۵آن که باشد که تو را بیند و عاشق نشود؟
  8. غزل شمارهٔ ۲۱۶دل ز وصل او نشان بی‌نشانی می‌دهد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.