پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۵

گویند که در شرع نبی باده حرام است

در کیش من آن باده که بی دوست به جام است

کس روز وصال تو نداند که کدام است

کآن روز همان صبح نگشته‌ست که شام است

در بزم تمام است غم ار یار نماند

ور ماند و بیگانه رود عیش تمام است

تا مرغ دل آزاد نگردید ندانست

کآرامی اگر هست در آن گوشه دام است

آن چشم که چون آهوی وحشی رمد از من

ای غیر ندانم به چه افسون به تو رام است؟

در طرهٔ خود شیفته‌تر از همه دل‌ها

داند که دلی هست و نداند که کدام است؟!

از رحمت خاصش به من ای شیخ سخن گوی

افسانهٔ دوزخ پی تهدید عوام است

نه طاقت سنگ ستمت دارم ازین بیش

نه قوّت پرواز از آن گوشهٔ بام است

گفتم که دلش ز آرزوی وصل تو بگداخت

گفتا ز چه پس فکر (سحاب) این همه خام است؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۷از زلف و رخت روز و شبم تیره و تار است
  2. شمارهٔ ۴۸در ره عشق اختیار از دست رفت
  3. شمارهٔ ۴۹چون یوسف من گر به نکوئی پسری داشت
  4. شمارهٔ ۵۰بسکه در عهدت به ما بیداد رفت
  5. شمارهٔ ۵۱چه عجب گر دلم از عشق تو در تاب و تب است؟
  6. شمارهٔ ۵۲به بزم ای زاهد اینک می سبیل است
  7. شمارهٔ ۵۳ندارد تحفهٔ جان گر حقارت
  8. شمارهٔ ۵۴مرا طاقت پرو غم اندکی نیست
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.