پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۳

رخ یاران دو زلف تیره پوشیدند از یاران

سیه کردند روز عالمی را آن سیه کاران

دل مجروح ما دارد امید ناوک دیگر

تو تیره خود برون آری ز دلهای دل افگاران

دلم دارد زچشمش چشم لطف اما نمیداند

ز بیماران نمی آید پرستاری بیماران

چو پا در وادی عشقش نهادی ترک سر باید

که کس پایان این وادی ندید الا سبکباران

چه منع ما کنی از باده زاهد چون نمی پرسند

به حشر از بی گناهان هیچکس جرم گنه کاران

خریداری ز یک سو بود همچون پیرزن او را

چرا شرمی نکردند از بهای خود خریداران

اگر امروز باشد چشم ایشان بر کف ساقی

بود فردا بسوی رحمت حق چشم میخواران

(سحاب) از دیده اشک افزون فشاند چون کشد آهی

که شاید شعلهٔ این برق را بنشاند آن باران

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۵گل گلزار گر از آب وگل آید بیرون
  2. شمارهٔ ۲۷۶آه که آخر نماند ای بت دمساز من
  3. شمارهٔ ۲۷۷با جفا جوی او مشکل شود دمساز من
  4. شمارهٔ ۲۷۸مدعی را کرد یار خویشتن
  5. شمارهٔ ۲۷۹همین تا از نگاهی بی‌قرارم می‌توان کردن
  6. شمارهٔ ۲۸۰به زلف او همه دل‌های دل فگاران بین
  7. شمارهٔ ۲۸۱ز خاک کویش ای دل گاه‌گاهی دیده روشن کن
  8. شمارهٔ ۲۸۲کس نگفت ای دل به این لیلی و شان نظاره کن
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.