پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۳

این چه دام است ندانم که در آن افتادم؟!

کآشیان و گل و گلشن همه رفت از یادم

به سوی من نظر زاهدی افتاده مگر

که چنین از نظر پیر مغان افتادم

چرخ خواهد کند اجزای وجودم همه خاک

لیک جائی که به کوی تو نیارد بادم

سر به پیچم اگر از صحبت رندان یارب

مبتلا ساز به هم صحبتی زهادم

چون پی هجر وصالست و پی وصل فراق

نه ز هجران تو غمگین نه ز وصلت شادم

صید من قابل فتراک نه اما چه شود

کز یکی زخم رسد بهره ای از صیادم؟

باده بنیاد غم گیتی ام از دل بکند

ورنه یک دم غم گیتی بکند بنیادم

مانع شاعریم غصهٔ دهر است (سحاب)

ورنه در دهر کسی نیست به استعدادم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۵به کوی می فروش افتاد راهم
  2. شمارهٔ ۲۳۶چون شادی بی غم به جهان یاد ندارم
  3. شمارهٔ ۲۳۷از غم عشقی کز آن آتش به جان انداختیم
  4. شمارهٔ ۲۳۸روز جزا چون ادعای جان ناقابل کنم
  5. شمارهٔ ۲۳۹چه غم گر در بهاری بوسهٔ او نقد جان دادم
  6. شمارهٔ ۲۴۰دل که پیش دوست گوید خون شدم
  7. شمارهٔ ۲۴۱به خاک پاکم کنید چندی فغان و غوغا پس از هلاکم
  8. شمارهٔ ۲۴۲در هجر تو پروای دل زار ندارم
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.