پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۱

بر سر نازش در آن کو با رقیبان نیستم

در ره عشق این مخواه از من که من آن نیستم

زین خوشم کز بس که با من در خیال دشمنی است

هر کجا هستم ز چشم دوست پنهان نیستم

در بهای بوسه ی جان بخش جان خواهی ز من

جان من اکنون که میدانی به تن جان نیستم

آن مه افزون است در حسن از مه کنعان ولی

من به طاقت در غمش چون پیر کنعان نیستم

از جفا کافر مبیناد آنچه با من می کند

نامسلمانی که پندارد مسلمان نیستم

بود آن دستی که بر دامان وصل او کنون

نیست وقتی کز فراقش بر گریبان نیستم

تا به خاک رهگذار یار پی بردم (سحاب)

چون سکندر آرزوی آب حیوان نیستم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۳این چه دام است ندانم که در آن افتادم؟!
  2. شمارهٔ ۲۳۴خوش آنکه ره عیش به اغیار گرفتیم
  3. شمارهٔ ۲۳۵به کوی می فروش افتاد راهم
  4. شمارهٔ ۲۳۶چون شادی بی غم به جهان یاد ندارم
  5. شمارهٔ ۲۳۷از غم عشقی کز آن آتش به جان انداختیم
  6. شمارهٔ ۲۳۸روز جزا چون ادعای جان ناقابل کنم
  7. شمارهٔ ۲۳۹چه غم گر در بهاری بوسهٔ او نقد جان دادم
  8. شمارهٔ ۲۴۰دل که پیش دوست گوید خون شدم
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.