پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۹۸

آنکه می گشت سکندر به جهان در طلبش

گو بیا و بنگر چون خضر اینک ز لبش

هر که را از نگه این می کشد آن زنده کند

چشم او کرده فزون رونق بازار لبش

نبود در دلم اندیشه ای از روز وصال

زان که تا روز قیامت نشود روز شبش

ثانی نقش تو بر صفحه ی هستی نکشید

کلک قدرت که کشد این همه نقش عجبش

شربت وصل علاج آمده با داروی مرگ

خسته ای را که بود زآتش عشق تو تبش

تازه نخلی است قدش در چمن حسن (سحاب)

لیک نخلی که دهد چاشنی جان رطبش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰۰به راهی می‌کشد عشقم که پیدا نیست پایانش
  2. شمارهٔ ۲۰۱خوشا آن روزگار خوش که با من بود یاری خوش
  3. شمارهٔ ۲۰۲نه از پیوند هر آلوده دامانی بود باکش
  4. شمارهٔ ۲۰۳اگر ز آمیزش اغیار نبود یار من عارش
  5. شمارهٔ ۲۰۴گر خواهی ای صبا خبری خوش رسانیش
  6. شمارهٔ ۲۰۵نه همین ز شرم در بر نکشیده‌ام هنوزش
  7. شمارهٔ ۲۰۶به ناکامی دهم جان چون ببینم روی گلفامش
  8. شمارهٔ ۲۰۷ز چشم غیر پوشیدم جمالش
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.