پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۶

کو طاقت دیدار گرفتم که تواند

سوی تو مرا جذبه ی عشق تو کشاند

یک روز نباشد که بدانیم کجائی

با آن که زبیگانه بپرسیم و بداند

بیطاقتی من زحد افزون شد و ترسم

بسیار جفاهای توناکرده بماند

بیداد بتان غایت مقصود دل ماست

یا رب که زدل داد من خسته ستاند

هم جور تو باشد که فزون باد دمادم

چیزی گرم از سنگ جفای تو رهاند

باشد شبی آیا که مرا آن مه بی مهر

در بزم وصالش زره مهر بخواند

برخیزد و در بر رخ اغیار ببندد

بنشیند و در پهلوی خویشم بنشاند

ای چشم (سحاب) اشک فشان باش که جز تو

کس نیست که بر آتشم آبی بفشاند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۸بی بند کجا پای دل من بگذارد
  2. شمارهٔ ۱۳۹بستیم لب از شکوه ی پیمان گسلی چند
  3. شمارهٔ ۱۴۰هیچگه با من محنت زده بیداد نکرد
  4. شمارهٔ ۱۴۱لب لعلت چو میل باده کند
  5. شمارهٔ ۱۴۲از من به حذر یار هوسناک نباشد
  6. شمارهٔ ۱۴۳هر جا که غمی بر دل غمگین من آمد
  7. شمارهٔ ۱۴۴خواهم که کسم با خبر از راز نباشد
  8. شمارهٔ ۱۴۵دل بود چو دور از در خویشم به جفا کرد
همه‌ی غزلیات ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.