پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۷

از حسرت لعلی که در او آب حیاتست

مردیم و بسی عقل در این واقعه ماتست

بر چشمه حیوان دلم از زلف تو پی برد

با لعل تو ارزد ره اگر بر ظلماتست

ز اشعار من آنانکه لب اندر لب یارند

دانند که شیرینی از آن کان نباتست

از انبته الله نباتاً حسن این راز

شد کشف کز آن شاخ نباتم حسناتست

امروز دل از حقه لعلش نکشد دست

گوئی که بر این دولتم از غیب براتست

ای دوست تو دانی وصفی آنچه بر او رفت

ز آن طره که در هر سر مویش خطراتست

بازم بهمان زلف دلاویز بود کار

در سلسله زیرا که هنوزم عقباتست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹کرده بپا قامت نشسته قیامت
  2. شمارهٔ ۱۰باذی نفسی نیست که او یکنفسی نیست
  3. شمارهٔ ۱۱گفتم اندر قدمت این سر و این جان منست
  4. شمارهٔ ۱۲ای صفی معشوقت آخر دیدی اندرخانه بود
  5. شمارهٔ ۱۳یار آمد و از جان و جهان بیخبرم کرد
  6. شمارهٔ ۱۴تا تماشای قیام تو بقامت کردند
  7. شمارهٔ ۱۵دل طلبکار وصال ار ز تو در کوی تو بود
  8. شمارهٔ ۱۶کمان ابروی پیوسته را چو زه سازد
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.