پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۱۰

باذی نفسی نیست که او یکنفسی نیست

شد با همه کس تا که نگوید کسی نیست

هر زنده دلی دل ز مسیحا نفسی یافت

آنرا نفسی نیست که عیسی نفسی نیست

عالم همگی پرتو آن طلعت زیباست

موسی نظری نیست که روشن قبسی نیست

زاهد نبود آگه از اندیشه عشاق

هم فکرت عنقا بمعانی مگسی نیست

شد قافله پیدا و از ایشان رسد آواز

کس هیچ نیازش بصدای جرسی نیست

جان از باختگان واقف از اندازه عشقند

دریا سپری در خور هر خار و خسی نیست

در کشمکش عشق بود عقل شهان مات

این بازی و برد از پی فیل و فرسی نیست

عشق تو بدان مایه که از دل برود غیر

سوزیست که در سینه هر بوالهوسی نیست

گر دین و دل اندر خم زلف تو شد از دست

ترک دل و دین بر سر آن طره بسی نیست

باشد که بپای ت نهم سر بارادت

چند ار که بوصل تو مرا دسترسی نیست

هشیار ز چشم تو در این شهر نمانده است

اینست که اندر پی مستان عسسی نیست

از خرمن دنیا نخورد گندمی آنمرد

کاین دور فلک در نظرش یکعدسی نیست

در عشق تو هر کس بتمنائی و حالی است

غیر از تو صفی را بصفا ملتمسی نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲ای صفی معشوقت آخر دیدی اندرخانه بود
  2. شمارهٔ ۱۳یار آمد و از جان و جهان بیخبرم کرد
  3. شمارهٔ ۱۴تا تماشای قیام تو بقامت کردند
  4. شمارهٔ ۱۵دل طلبکار وصال ار ز تو در کوی تو بود
  5. شمارهٔ ۱۶کمان ابروی پیوسته را چو زه سازد
  6. شمارهٔ ۱۷دل غمدیده به تنهائی هجران خو کرد
  7. شمارهٔ ۱۸تا رشته میثاقم با موی تو محکم شد
  8. شمارهٔ ۱۹دل در شکن طره جانانه چه سازد
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.