پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۱۸

تا رشته میثاقم با موی تو محکم شد

کارم همه بر مویی بر بسته و درهم شد

هر کس دل و دینی داشت چشم تو به غارت برد

هرجا دم عیشی بود از زلف تو ماتم شد

گندم نفریبد هیچ مخلوق بهشتی را

خال تو به تقریبی دام ره آدم شد

روح‌القدس از لعلت حرفی به مسیحا داشت

شورای روان‌بخشی در حوزهٔ مریم شد

دل هر که به مویت بست از نام و نشان وارست

دیوانگی ما بود کافسانهٔ عالم شد

موج دل دریایی برخاست به رسوایی

وقتی که به شیدایی در کوی تو محرم شد

زان شب که شکست افکند در مجمع ما زلفت

اسباب پریشانی پیوسته فراهم شد

من تن به بلا دادم اول ز خم جعدت

یک سلسله را آخر پشت از غم دل خم شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰داشتم چشم بعهدی که کند یار بماند
  2. شمارهٔ ۲۱دانم که زلف از چه خم اندر خم اوفتد
  3. شمارهٔ ۲۲دو چشم مست تو برشان یکدگر گوهند
  4. شمارهٔ ۲۳هزار دور از سپهر چو بگذرد گه شود
  5. شمارهٔ ۲۴در کوی تو یک لحظه اقامت نتوان کرد
  6. شمارهٔ ۲۵رفت دلدار و غمش در دل غمخوار بماند
  7. شمارهٔ ۲۶چو آندو زلف شب آسا حجاب مه گردد
  8. شمارهٔ ۲۷شاهدی کاهل نظر عشق جمالش دارند
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.