پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۲۱

دانم که زلف از چه خم اندر خم اوفتد

تا صید دل به بند غمت محکم اوفتد

جز آن دهان که در سخن آید به آشکار

بیرون ز قطره هیچ ندیدم یم اوفتد

چه جای کشته بر تو کند خون دل حلال

بر رؤیت ار که دیده صاحب دم اوفتد

باشد زعارض عرق آلوده‌ات مثل

آن نو شکفته گل که بر او شبنم اوفتد

سرمست چون ز خانه در آیی و بگذری

در هر قدم سریت ابر مقدم اوفتد

خال لبت بیان معما کند وز او

باشد مگر که مسئله مبهم اوفتد

خوابست اینکه بینمت اندر کنار خویش

تا با بشر چگونه پری همدم اوفتد

بر هم مزن دُو طرّه ، که دل‌هایِ عاشقان،

آشفته و شکسته بروی هم اوفتد

تیر نگاهت ارکه صفی را از پا فکند

شاید که از کمانه او رستم اوفتد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳هزار دور از سپهر چو بگذرد گه شود
  2. شمارهٔ ۲۴در کوی تو یک لحظه اقامت نتوان کرد
  3. شمارهٔ ۲۵رفت دلدار و غمش در دل غمخوار بماند
  4. شمارهٔ ۲۶چو آندو زلف شب آسا حجاب مه گردد
  5. شمارهٔ ۲۷شاهدی کاهل نظر عشق جمالش دارند
  6. شمارهٔ ۲۸ای حسین ابن علی از باطن پاکت مدد
  7. شمارهٔ ۲۹در عشق تو آن بهره که حاصل شود آخر
  8. شمارهٔ ۳۰از بهر قرار دل دیوانه خود باز
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.