پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۲۹

در عشق تو آن بهره که حاصل شود آخر

خونیست که جاری به رخ از دل شود آخر

مژگان تو صف بسته چنین بی‌ سببی نیست

بر هم زن صد قوم و قبایل شود آخر

بر زلف تو دلبستگی ما به خطا نیست

دیوانه گرفتار سلاسل شود آخر

اول به غمت سهل سپردم دل و غافل

کز زلف تو کارم همه مشکل شود آخر

جز فکر تو از خاطر و جز یاد تو از دل

چون نقش بر آبست که زایل شود آخر

هر طعنه که زد خال تو بر هستی عشاق

سهلست اگر حل مسائل شود آخر

در راه غمت جان بسپردیم و روا بود

گر در طلبت طی مراحل شود آخر

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱خیال سر زده آورد در کنار منش
  2. شمارهٔ ۳۲به حرف آید گر او با من دهم جان را به آوازش
  3. شمارهٔ ۳۳دلا بموسم گل باده نوش و خندان باش
  4. شمارهٔ ۳۴می‌رفت و بخود می‌گفت رمزی لب خاموشش
  5. شمارهٔ ۳۵دل بگیسوی تو پی برد و غم آنجا بگرفتش
  6. شمارهٔ ۳۶چشم تو می‌رود همی از خود و این دل از پیش
  7. شمارهٔ ۳۷روی نیاورد به من یار که معیوب و بدم
  8. شمارهٔ ۳۸مگر بهر سفر برسته محمل باز جانام
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.