پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۳۴

می‌رفت و بخود می‌گفت رمزی لب خاموشش

ز آن رفتن و گفتن بود دل‌ها همه در جوشش

می‌کرد بجنگ آهنگ چشمان پر آشوبش

می‌برد عنان از چنگ گیسوی زره پوشش

ره بند و خدنگ افکن مژگان صف آرایش

جانسوز و بلا رگ زن ابروی کمان توشش

از گردش چشم ایدون شهری همه بیمارش

و ز لعل لب میگون خلقی همه مدهوشش

بر همزن و جمع‌آور در حلقه سیه مویش

مه سیر و شبیخون برد و طره بناگوشش

جان خستن و پروردن نقش ز خط سبزش

دل بردن و خون خوردن رنگی زلب نوشش

خود رائی و خودسازی آویزه خفتانش

رعنایی و طنازی بند علم دوشش

تا چند قدح خواری پیمانه دهد لعلش

تا چند سخن بازی افسانه کند گوشش

جویم ز خدافوزی آرم که بگفتارش

خواهم بدعا روزی گیرم که در آغوشش

خوبان بصفی الحق پیمان بصفا بستند

آنمه نشود یارب این عهد فراموشش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶چشم تو می‌رود همی از خود و این دل از پیش
  2. شمارهٔ ۳۷روی نیاورد به من یار که معیوب و بدم
  3. شمارهٔ ۳۸مگر بهر سفر برسته محمل باز جانام
  4. شمارهٔ ۳۹هیچ شگفتی ز هر چه هست بعالم
  5. شمارهٔ ۴۰می‌برد دل من بان ترک ختائی چون کنم
  6. شمارهٔ ۴۱گویند که من بر کف در راه تو سر دارم
  7. شمارهٔ ۴۲ما کعبه بجز کوی خرابات نکردیم
  8. شمارهٔ ۴۳از چشم تو ما مست و ز لعل تو بجوشیم
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.