پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۴۰

می‌برد دل من بان ترک ختائی چون کنم

با شکنج طره‌اش زور‌آزمایی چون کنم

خواستم جویم میانش بست عقلم را بموی

با چنین بیدانشی کشور‌گشائی چون کنم

خال او دیدم پی آن دانه رفتم سوی دام

از کمند پرخمش فکر رهائی چون کنم

از هواگیری آن گیسو شکستم پر و بال

مرغ دامم من بشاهین هوائی چون کنم

عشق دریائیست کانجا چاره نبود بر غریق

آشنا دروی باین بی‌دست و پائی چون کنم

ما و عجز بینوائی یار و استغنا و ناز

تا باستغنای او با بینوائی چون کنم

پیش شمع روی او پروانه‌سان می‌سوخت جان

در شبان وصل تا روز جدایی چون کنم

ناله‌های عاشقی آید زهر بندم چونی

گوش جانم بر نغمه چنگی و نانی چون کنم

گر نیاید بر بهای باده‌‌ام روزی بکار

خرقه و سجاده را در تنگنائی چون کنم

دلق و تسبیحم بمی شد رهن در کوی مغان

با چنین تردامنیها پارسائی چون کنم

عاشقانرا دل ز کبر و کبریایی رسته است

کبریایی عشق بینم کبریایی چون کنم

دل شکست از زلف یارم پر ز غم ساغر ز سنگ

استخوان دیگر نگیرد مومیایی چون کنم

بنده عشقم نخوانم بعد ازین فرمان عقل

از خدائی رسته باشم کد‌خدائی چون کنم

ناصحم گوید صفی می، نوش و از زاهد بپوش

من بصفوت زاده‌ام این بی‌صفائی چون کنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲ما کعبه بجز کوی خرابات نکردیم
  2. شمارهٔ ۴۳از چشم تو ما مست و ز لعل تو بجوشیم
  3. شمارهٔ ۴۴من اندر خرقه دوش از سوز می غرق عرق گشتم
  4. شمارهٔ ۴۵من به ملک دل شهنشه بوده‌ام تا بوده‌ام
  5. شمارهٔ ۴۶گفتم که بجام تست خون دل ناچیزم
  6. شمارهٔ ۴۷خواهم از دیوانگی هر چند بکشم دست من
  7. شمارهٔ ۴۸عادت ابروی تست فته در انداختن
  8. شمارهٔ ۴۹مهر است مرا بر لب پیش لب قند تو
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.