پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۴۱

گویند که من بر کف در راه تو سر دارم

از سر بسرت گر خود عمریست خبر دارم

عرض س و جان کردن باشد عجب از عاشق

هست از سر و ننگ آن خاکی که بسر دارم

هیچ از دهنت رمزی با کس نتوانم گفت

با آنکه بهر موئی تقریر دیگر دارم

اندست که می‌بودم بر گردن و گیسویت

هجر تو چنانم کرد کاکنون بکمر دارم

طوفانی بحر عشق من دانم و دل زیرا

از موج غمت هر دم صد زیر و زبر دارم

هرگز نشوم دیگر پا بند قیامت‌ها

تا قامت و رفتارت در مد نظر دارم

لعل لب نوشینت آمد بسخن یادم

این شیوه شیرین راز آن تنگ شکر دارم

من دلق ریائی را در میکده‌ها شستم

سودای تصوف را ب دامن تر دارم

بالای بلندت کرد چندانکه زمین گیرم

زان شاخ صنوبر باز امید ثمر دارم

اندیشه آغوشت می‌کرد صفی وقتی

سودای جوانی را پیرانه به سر دارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳از چشم تو ما مست و ز لعل تو بجوشیم
  2. شمارهٔ ۴۴من اندر خرقه دوش از سوز می غرق عرق گشتم
  3. شمارهٔ ۴۵من به ملک دل شهنشه بوده‌ام تا بوده‌ام
  4. شمارهٔ ۴۶گفتم که بجام تست خون دل ناچیزم
  5. شمارهٔ ۴۷خواهم از دیوانگی هر چند بکشم دست من
  6. شمارهٔ ۴۸عادت ابروی تست فته در انداختن
  7. شمارهٔ ۴۹مهر است مرا بر لب پیش لب قند تو
  8. شمارهٔ ۵۰دلی که می‌کشد او را کمند گیسویی
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.