پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۴۶

گفتم که بجام تست خون دل ناچیزم

گفتاکه بود خونها در ساغر لبریزم

گفتم بجهان صد شور انگیخته‌ای از لب

گفتا پس ازین بینی شوری که برانگیزم

گفتم دل سودائی مجنون شد و صحرائی

گفتا که به بند آید چون طره فرو ریزم

گفتم که قیامت‌هاست ای پرده‌نشین از تو

گفتا که قیامت بین آن لحظه که برخیزم

گفتم بگرفتاری جویم ز که دلداری

گفتا دل اگر داری از زلف دلاویزم

از سلسله کار دل هر چند که شد مشکل

زلف تو نه بگذارد کز سلسله بگریزم

گشتند به غمخواری ، در ناله و در زاری،

مرغان شباهنگم مستان سحر خیزم

برخاست صفی آسان خود از سر عقل و جان

تا با غمت از پیمان بی این دو بر آمیزم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۸عادت ابروی تست فته در انداختن
  2. شمارهٔ ۴۹مهر است مرا بر لب پیش لب قند تو
  3. شمارهٔ ۵۰دلی که می‌کشد او را کمند گیسویی
  4. شمارهٔ ۵۱این کمر جانا که تنگ از بهر نیرو بسته‌ای
  5. شمارهٔ ۵۲امروز نیامد به من از دوست بریدی
  6. شمارهٔ ۵۳در طواف حرمم گفت بگوش آگاهی
  7. شمارهٔ ۵۴برده عقل و هوش از من دلبری قدح نوشی‌
  8. شمارهٔ ۵۵تو اگر کناره از ما ز ره مجاز کردی
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.