پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۵۲

امروز نیامد به من از دوست بریدی

ناورد از آن لعل دلاویز نویدی

هر روز پیامش سوی رندان سحر خیز

پس زودتر از قافله صبح رسیدی

ای پیک صباگو بوی از خاک نشینان

با همچو غزال از چه بیکبار کشیدی

گفتی که دم آخرم آئی توببالین

باز آی که دیگر ببقا نیست امیدی

تا بر ننشیند بضمیر تو غباری

پیشت نفس آهسته کشیدیم و تو دیدی

خون گشته دل از طره مشکین تو مانا

بین اشک من ار نافه نابسته شنیدی

پیش گل رؤیت بز دار لاف شکفتن

چون باد سحر گه دهن غنچه دریدی

بایست که از خون شهیدان کند امساک

آن شیخ که شوید دهن از ذکر نبیدی

شد کهنه صفی دلق ببازار خرابات

یک بار در آور زپی رهن جدیدی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴برده عقل و هوش از من دلبری قدح نوشی‌
  2. شمارهٔ ۵۵تو اگر کناره از ما ز ره مجاز کردی
  3. شمارهٔ ۵۶گر عناصر سرگران کردند با من نوبتی
  4. شمارهٔ ۵۷در انجمن به خرام آمدی و رو بستی
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.