پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۵۱

این کمر جانا که تنگ از بهر نیرو بسته‌ای

دست هیچ اندیشه نگشاید که نیکو بسته‌ای

بر نثارت جان ما باشد بکف محتاج نیست

آن خیالی کز اشارتهای ابرو بسته‌ای

از کمانداری ابرو و ز کمین‌گیری خال

راه و رفتار و سکون بر ترک هندو بسته‌ای

گرچه آسان می گشایی بهر حلق ما کمند

حلقه‌ها بینم که بس مشکل بگیسو بسته‌ای

این نباشد سحر کز چشمت دگرگون گشت حال

تا گشائی لب بافسون چشم جادو بسته‌ای

از میانت در شگفتم معجز است آن یا طلسم

یک جهان را جان بوهم آمد که بر مو بسته‌ای

ای صفی بیگانه شو از خویش و بی‌پروا ز خلق

جای غیری نیست با آن دل که با او بسته‌ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳در طواف حرمم گفت بگوش آگاهی
  2. شمارهٔ ۵۴برده عقل و هوش از من دلبری قدح نوشی‌
  3. شمارهٔ ۵۵تو اگر کناره از ما ز ره مجاز کردی
  4. شمارهٔ ۵۶گر عناصر سرگران کردند با من نوبتی
  5. شمارهٔ ۵۷در انجمن به خرام آمدی و رو بستی
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.