پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۳۹

هیچ شگفتی ز هر چه هست بعالم

نیست عجیب‌تر ز چشم خیره آدم

می‌خورد از روزگار نیش پیاپی

باز طمع زو کند بنوش دمادم

هر چه کم آری ز دهر خواهی از و بیش

هیچ نیابی که کرده بیش تراکم

ماتم یاران نکرد عیش ترا تلخ

عیش ندیدی که بود قاصد ماتم

جمع کنی مالها بعمر و نبینی

بهره از آن جز و بال و حاصل جز غم

جمع تو کردی برنج و خورد براحت

آنکه نبودت بهیچ زخمی مرهم

هیچ نگوید که خواجه مرده و از وی

بهر من اسباب زندگیست فراهم

هیچ نیاری بیاد آنکه ترا چیست

حاصل هستی عمل چو گشت مجسم

هیچ ندانی که آدمی بحقیقت

چیست که بر ماسوا سر است و مقدم

رتبه خود را گرفت هر چه ز هستی

بهره در آمد چه آشکار و چه مبهم

بر اثر خود بوند انجم و افلاک

بر قدم خود روند اشهب و ادهم

اینهمه باشد ولی شگفت‌تر از نقش

فکرت نقاش بین و حکمت اسلم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱گویند که من بر کف در راه تو سر دارم
  2. شمارهٔ ۴۲ما کعبه بجز کوی خرابات نکردیم
  3. شمارهٔ ۴۳از چشم تو ما مست و ز لعل تو بجوشیم
  4. شمارهٔ ۴۴من اندر خرقه دوش از سوز می غرق عرق گشتم
  5. شمارهٔ ۴۵من به ملک دل شهنشه بوده‌ام تا بوده‌ام
  6. شمارهٔ ۴۶گفتم که بجام تست خون دل ناچیزم
  7. شمارهٔ ۴۷خواهم از دیوانگی هر چند بکشم دست من
  8. شمارهٔ ۴۸عادت ابروی تست فته در انداختن
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.