پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۳۵

دل بگیسوی تو پی برد و غم آنجا بگرفتش

یاد از آن سلسله تا کرد سرا پا بگرفتش

لشگر حسن چو صف بست بتاراج دل و دین

خال بنشست براه دل و تنها بگرفتش

آبم از سر زغم عشق تو بگذشت و بشستم

دست از دیده خونبار که دریا بگرفتش

هوش تا صبح قیامت دگر آن مست نیاید

که شد از چشم تو او بیخود و صهبا بگرفتش

خط سبز است و یا هاله بگرد مه رویش

یا خدا این نکند آه دل ما بگرفتش

سر و بالید ببالا و زمین تا بر زانو

بخود از غیرت آن قامت و بالا بگرفتش

بر صفی نیست ملامت ز جنون ز آنکه بفکرت

نقش روی تو پری بست که سودا بگرفتش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷روی نیاورد به من یار که معیوب و بدم
  2. شمارهٔ ۳۸مگر بهر سفر برسته محمل باز جانام
  3. شمارهٔ ۳۹هیچ شگفتی ز هر چه هست بعالم
  4. شمارهٔ ۴۰می‌برد دل من بان ترک ختائی چون کنم
  5. شمارهٔ ۴۱گویند که من بر کف در راه تو سر دارم
  6. شمارهٔ ۴۲ما کعبه بجز کوی خرابات نکردیم
  7. شمارهٔ ۴۳از چشم تو ما مست و ز لعل تو بجوشیم
  8. شمارهٔ ۴۴من اندر خرقه دوش از سوز می غرق عرق گشتم
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.