پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۳۷

روی نیاورد به من یار که معیوب و بدم

لیک شد از خنده او فاش که بس بی‌خردم

من شدم از خنده او واله و شرمنده او

دید چو شرم و غم من داد نمایش بخودم

تا نگرم پایه خود حاصل و سرمایه خود

تا بچه اندازه و حد گیج و کجم پست وردم

خویش چو دیدم بعیان تیره شد آئینه جان

تا بمقامی که روان گشت روان از جسدم

بیهده بنمود و دغل معرفت علم و عمل

گشت مساوی بمثل خصلت شفق و حسدم

آنهمه تحقیق و نظر معنی عرفان و اثر

حاصل صد عمر دگر از لبنم تا لحدم

جمله نمودم چو خسی پشِّه و مور و مگسی

یا هوس بوالهوسی یا روش دیو و ددم

من بگمان کز همه رو گشته‌ام آئینه او

پشم شد و ریخت فرو چوب چو زد بر نمدم

تاخته ز افلاک برون باره و غافل زکمون

کاسترک نفس حرون کشته بزیر لگدم

گرمی من تابش من بد همه یخ و آتش من

آب شد اندر کش من تافت چو مهر اسدم

گفتمش‌ ای سلسله مو حاصلم از سلسله کو

جز که بکار از همه شد عقدهٔ اندر عقدم

گفتم من نادره‌ام در ره معنی سره‌ام

بینش هر باصِره‌ام دافع هر گون رمدم

چیست که در راه طلب چند زدم پی بادب

هر چه که رشتم بتعب پنبه شد اندر سبدم

گفت از این بیش دو صد هست در این مرحله سد

اینکه تو دیدی بعدد هست نُهی از نودم

تا که بد آیین نشوی خودسر و خودبین نشوی

دور ز تمکین نشوی راه روی بر رشدم

زهد فروشی و فلان لایق شیخست و دکان

صوفی بی‌نام و نشان چیست بحیلت سندم

نطق و سکوت و ادبت دانش و جهل و طلبت

خوب و بد و روز و شبت بر همه نامعتقدم

ز انکه ز نفس است و هوا وَز پِیِ شِید است و ریا

عارف بیچون و چرا چون نَبُوَد معتمدم

شیخی و پیشی و سری نیست بجز بیخبری

زین همگی باش بری تا که بیابی مددم

مردی اگر پیش نه‌ای کم زکمی بیش نه‌ای

با احدی خویش نه‌ای یکدله دانی احدم

گشت صفی پی سپرش باز نیامد خبرش

می‌روم اندر اثرش تا خبری زو رسدم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹هیچ شگفتی ز هر چه هست بعالم
  2. شمارهٔ ۴۰می‌برد دل من بان ترک ختائی چون کنم
  3. شمارهٔ ۴۱گویند که من بر کف در راه تو سر دارم
  4. شمارهٔ ۴۲ما کعبه بجز کوی خرابات نکردیم
  5. شمارهٔ ۴۳از چشم تو ما مست و ز لعل تو بجوشیم
  6. شمارهٔ ۴۴من اندر خرقه دوش از سوز می غرق عرق گشتم
  7. شمارهٔ ۴۵من به ملک دل شهنشه بوده‌ام تا بوده‌ام
  8. شمارهٔ ۴۶گفتم که بجام تست خون دل ناچیزم
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.