پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۳۳

دلا بموسم گل باده نوش و خندان باش

بده بنوش لبی خاطر و سخندان باش

به پیش از آنکه ز خاکت زمین شود آباد

بهل عمارت دنیا بخاک و ویران باش

هلاک غمزه ساقی بدور جام شدن

اشارت است که ایمن زکید دوران باش

رموز صومعه سر بسته گویمت هشدار

مکن ریا و قدح نوش و یار مستان باش

ز گرد زهد فشاندن چه سود دامن دلق

بیفکن این تن و فارغ ز دلق و دامان باش

نرفت خرقه تقوی برهن باده فروش

چنین لباس بآتش بسوز و عریان باش

سخن ز زلف و رخ اوست در ولایت عشق

بقید این دو مجرد ز کفر و ایمان باش

پیام زلفش دیوانه بگوشم گفت

که چند طالب جمعیتی پریشان باش

بجسم طاعت جانانت از گران جانیست

پی‌نثار وی از پای تا بسر جان باش

ز طعن خلق مرنج ار ترا بفقر رهی است

در این عمل یم زخار و مهر تابان باش

مبین بخلق که این یارو آن یک اغیار است

بکشت عارف و علمی چو ابرنیسان باش

بکوی میکده رندن غلام پیمانند

تو نیز بر سر پیمانه بند پیمان باش

مقام فقر و فنار را بسلطنت مفروش

گدای کوی خرابات باش و سلطان باش

دو گام باشد اگر ره قلندرانه روی

باین دو گام برون از وجوب و امکان باش

صفی مده بدری جان که بر تو جان ندهند

بر آستانه جانان بمیر و جانان باش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵دل بگیسوی تو پی برد و غم آنجا بگرفتش
  2. شمارهٔ ۳۶چشم تو می‌رود همی از خود و این دل از پیش
  3. شمارهٔ ۳۷روی نیاورد به من یار که معیوب و بدم
  4. شمارهٔ ۳۸مگر بهر سفر برسته محمل باز جانام
  5. شمارهٔ ۳۹هیچ شگفتی ز هر چه هست بعالم
  6. شمارهٔ ۴۰می‌برد دل من بان ترک ختائی چون کنم
  7. شمارهٔ ۴۱گویند که من بر کف در راه تو سر دارم
  8. شمارهٔ ۴۲ما کعبه بجز کوی خرابات نکردیم
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.