پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۳۱

خیال سر زده آورد در کنار منش

ولی نیافت پی بوسه راه بر دهنش

صبا چو در چمن آورد بوی پیرهنش

دریده غنچه گریبان ز حسرت بدنش

لطافت تن او ناورم بیاد مباد

که از تصور عقل آفتی رسد بتنش

ز آب و رنگ عذارش نسیم صبح مگر

بلاله گفت که خاطر شکفت در چمنش

مرا بس است تماشای زلف و عارض او

بهل بهشت برین را به سنبل و سمنش

چرا شکسته نباشد ز تاب طره او

دلی که دید بعمری شکنجه شکنش

در آتشم که حدیثش کنند انجمنی

وز آن خوشم که ندیده است کس در انجمنش

به پیش قامتت آنکس که جان سپرد بحشر

قیامت است چو از تن بر اوفتد کفنش

بزیر جامه ز روح روان لطیفتر است

نموده‌ایم بتحقیق امتحان تنش

بچین زلف تو دل بر خطا نرفت و لیک

خطا نموده مماثل بنافه ختنش

صفی سفر ز دو عالم نمود و خود نگرفت

دلش قرار بجائی کجاست تا وطنش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳دلا بموسم گل باده نوش و خندان باش
  2. شمارهٔ ۳۴می‌رفت و بخود می‌گفت رمزی لب خاموشش
  3. شمارهٔ ۳۵دل بگیسوی تو پی برد و غم آنجا بگرفتش
  4. شمارهٔ ۳۶چشم تو می‌رود همی از خود و این دل از پیش
  5. شمارهٔ ۳۷روی نیاورد به من یار که معیوب و بدم
  6. شمارهٔ ۳۸مگر بهر سفر برسته محمل باز جانام
  7. شمارهٔ ۳۹هیچ شگفتی ز هر چه هست بعالم
  8. شمارهٔ ۴۰می‌برد دل من بان ترک ختائی چون کنم
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.