پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۳۰

از بهر قرار دل دیوانه خود باز

با زلف تو گیرم ز سرافسانه خود باز

آواره بهر شهر چنانم که نبینم

یک دوست که پرسم خبر از خانه خود باز

بر باد مده کاه خود ای شیخ که بگرفت

از خرمن رندان دل من دانه خود باز

مستی که فتد بر گذر میکده در راه

باشد که ندادند ره کاشانه خود باز

سرمست چو بستم بتو پیمان ارادت

پیمایم از آن باده به پیمانه خود باز

هر چند که جان لایق جانان بجوی نیست

جان دادم و دیدم رخ جانانه خود باز

بر خیز صفی تا بگدائی بنشینیم

در میکده از همت شاهانه خود باز

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۲به حرف آید گر او با من دهم جان را به آوازش
  2. شمارهٔ ۳۳دلا بموسم گل باده نوش و خندان باش
  3. شمارهٔ ۳۴می‌رفت و بخود می‌گفت رمزی لب خاموشش
  4. شمارهٔ ۳۵دل بگیسوی تو پی برد و غم آنجا بگرفتش
  5. شمارهٔ ۳۶چشم تو می‌رود همی از خود و این دل از پیش
  6. شمارهٔ ۳۷روی نیاورد به من یار که معیوب و بدم
  7. شمارهٔ ۳۸مگر بهر سفر برسته محمل باز جانام
  8. شمارهٔ ۳۹هیچ شگفتی ز هر چه هست بعالم
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.