پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۲۰

داشتم چشم بعهدی که کند یار بماند

قدر حسن خود و عشق من درویش بداند

گرچه خوبان به نمانند یکی بر سر پیمان

بودم امید که او عهد بآخر برساند

زانکه حسن و ادب و شاهی و درویشی و دانش

نگذارد که بافتاده کند هر چه تواند

غافل از آنکه جوانست و مرا این سر پیری

برسن بندد و هر سو پیِ بازی بدواند

لیک با این همه دانم که بجای من بی‌دل

دیگری را نگزیند که بپهلو بنشاند

زانکه داند چو صفی نیست یکی در همه عالم

که بود قابل مهرش خدائیش بخواند

بخدا خاک رهش را بدو گیتی نفروشم

کودکست آنکه دهد گوهر و جوزی بستاند

نه چون من یار پرستی که دهم دست بعهدش

نه چو او دوست نوازی که زبندم برهاند

کند ار دلبری از من بود از راه ارادت

ور نه گردش شود ار چرخ ز دامن بفشاند

غزلی دوش فرستاد وحیدالحق والدین

منش این نام نهادم که بتوحید بماند

بود این نیز جواب غزل حضرت عبدی

بخت با اوست مساعد که بیارش بکشاند

تو بهر پر که گشائی دم سیمرغ ببندی

شاهبازی و که شاهت ز پی صید پراند

هیچکس جان خود از تن نپراند پی‌صیدی

فلکش زهر اجل گر بپراند بچشاند

نفسی گر بخدا از بر من دور نشینی

غم هجرن تو این قالب خاکی بدراند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲دو چشم مست تو برشان یکدگر گوهند
  2. شمارهٔ ۲۳هزار دور از سپهر چو بگذرد گه شود
  3. شمارهٔ ۲۴در کوی تو یک لحظه اقامت نتوان کرد
  4. شمارهٔ ۲۵رفت دلدار و غمش در دل غمخوار بماند
  5. شمارهٔ ۲۶چو آندو زلف شب آسا حجاب مه گردد
  6. شمارهٔ ۲۷شاهدی کاهل نظر عشق جمالش دارند
  7. شمارهٔ ۲۸ای حسین ابن علی از باطن پاکت مدد
  8. شمارهٔ ۲۹در عشق تو آن بهره که حاصل شود آخر
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.