پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۱۲

ای صفی معشوقت آخر دیدی اندرخانه بود

بر سراغش گرد عالم گشتنت افسانه بود

شاهدی کآواز او از کعبه می‌آمد بگوش

عشق بردم بر نشانش مست در میخانه بود

زان بت بی‌پرده پوشد ار که شیخ شهر چشم

عذر او خواهم من از پیرمغان بیگانه بود

زاهد ار پنداشت با تسبیح او گردد سپهر

بیخبر زان چشم مست و گردش پیمانه بود

روز آدم را سیاه آنخال مشکین کرد و عقل

بر گمان افتاد کان دلبردگی از دانه بود

دود او در سوختن می‌کرد ظاهر حال شمع

کاین شرر پنهان نه تنها در دل پروانه بود

از صفی جو داری ار گمگشته ای در راه عشق

زانکه در زنجیر زلفش سال‌ها دیوانه بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴تا تماشای قیام تو بقامت کردند
  2. شمارهٔ ۱۵دل طلبکار وصال ار ز تو در کوی تو بود
  3. شمارهٔ ۱۶کمان ابروی پیوسته را چو زه سازد
  4. شمارهٔ ۱۷دل غمدیده به تنهائی هجران خو کرد
  5. شمارهٔ ۱۸تا رشته میثاقم با موی تو محکم شد
  6. شمارهٔ ۱۹دل در شکن طره جانانه چه سازد
  7. شمارهٔ ۲۰داشتم چشم بعهدی که کند یار بماند
  8. شمارهٔ ۲۱دانم که زلف از چه خم اندر خم اوفتد
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.