پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۱۳

یار آمد و از جان و جهان بیخبرم کرد

برطلعت خود غیرت اهل نظرم کرد

زان طره که از دوش فرور ریخته تا ساق

هم زانوی غم در دل کوه و کمرم کرد

حاضر بکفم بهر نثارش دل و جان بود

بس خنده بزیر لب از این ما حضرم کرد

سیلاب سر شکم بخرابی نبرد دست

زان چشم بلاخیز که زیر و زبرم کرد

دیوانه صفت در خم آنزلف چو زنجیر

پیچیدم و از کون و مکان در بدرم کرد

باکس نتوان گفت مگر دیده کند فاش

کاری که بدل غمزه بیداد گرم کرد

آمد به عیادت سر بیمار خود او لیک

بر وعده دیدار دگر جان بسرم کرد

از رهن می این بار صفی خرقه چو بگرفت

اتش زد و صوفی صفتی را سپرم کرد

کس خرقه بمی رهن نمی‌کرد از این پیش

در میکده زین کار مغی معتبرم کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵دل طلبکار وصال ار ز تو در کوی تو بود
  2. شمارهٔ ۱۶کمان ابروی پیوسته را چو زه سازد
  3. شمارهٔ ۱۷دل غمدیده به تنهائی هجران خو کرد
  4. شمارهٔ ۱۸تا رشته میثاقم با موی تو محکم شد
  5. شمارهٔ ۱۹دل در شکن طره جانانه چه سازد
  6. شمارهٔ ۲۰داشتم چشم بعهدی که کند یار بماند
  7. شمارهٔ ۲۱دانم که زلف از چه خم اندر خم اوفتد
  8. شمارهٔ ۲۲دو چشم مست تو برشان یکدگر گوهند
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.