پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۱۶

کمان ابروی پیوسته را چو زه سازد

خراب خانه خلقی بشهر و ده سازد

ز هر کنار شود بانگ الامان برپا

میان چو بندد و زلفین را زره سازد

کجا دگر دلی از بند او شود آزاد

کمند زلف چو بگشاید و گره سازد

نمایدار که ز گیسون بیاض پیشانی

شب سیه را بر روز مشتبه سازد

زبر گشودن چشم وز بازکردن مو

همی دل است که بینی خراب و له سازد

ز چشم خود کند آنرا که از نگه بیمار

بخنده شکر بینش دوباره به سازد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸تا رشته میثاقم با موی تو محکم شد
  2. شمارهٔ ۱۹دل در شکن طره جانانه چه سازد
  3. شمارهٔ ۲۰داشتم چشم بعهدی که کند یار بماند
  4. شمارهٔ ۲۱دانم که زلف از چه خم اندر خم اوفتد
  5. شمارهٔ ۲۲دو چشم مست تو برشان یکدگر گوهند
  6. شمارهٔ ۲۳هزار دور از سپهر چو بگذرد گه شود
  7. شمارهٔ ۲۴در کوی تو یک لحظه اقامت نتوان کرد
  8. شمارهٔ ۲۵رفت دلدار و غمش در دل غمخوار بماند
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.