پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۹

کرده بپا قامت نشسته قیامت

تا چه کند در قیامت آن قدر و قامت

خیز و برافراز قامت ای بت چالاک

بین ز قیامت شود چگونه قیامت

بر دهن او مگر بحرف و تبسم

ره نبرد هیچکس بهیچ علامت

دل زد و عالم سفر نمود و بکویت

بی‌خبر از خود فکند رحل اقامت

توبه چه باک ار شکست و وسوسه شد کم

عمر خم افزون سر پیاله سلامت

لب چه غم ارتر نکرد ز آب خرابات

زاهد خشکی که خورده نان لئامت

از لب جان پرور تو زنده شدش دل

عیسی مریم که داد، دادکرامت

بر در رندان صفی بفقر و فنا رو

زانکه در آن حلقه نیست جای فخامت

خرقه بسوزان که میفروش نگیرد

بر گرو نیم جرعه دلق امامت

شیخ عبث می‌کند نصیحت رندان

او به ریا درخور است و ما به ملامت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱گفتم اندر قدمت این سر و این جان منست
  2. شمارهٔ ۱۲ای صفی معشوقت آخر دیدی اندرخانه بود
  3. شمارهٔ ۱۳یار آمد و از جان و جهان بیخبرم کرد
  4. شمارهٔ ۱۴تا تماشای قیام تو بقامت کردند
  5. شمارهٔ ۱۵دل طلبکار وصال ار ز تو در کوی تو بود
  6. شمارهٔ ۱۶کمان ابروی پیوسته را چو زه سازد
  7. شمارهٔ ۱۷دل غمدیده به تنهائی هجران خو کرد
  8. شمارهٔ ۱۸تا رشته میثاقم با موی تو محکم شد
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.