پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۸

دلبر امروز کمر بست و به قامت برخاست

مست از خانه برون رفت و قیامت برخاست

سرو ننشست دگر گرچه به گل ماند ز شرم

به تماشای تو زآن دم که به قامت برخاست

آنکه در سایهٔ بالای تو بنشست به خاک

از لحد رقص‌کنان گاه اقامت برخاست

شمع راز غم عشقت به زبان گفت که سخت

بر سرش شلعهٔ غیرت به غرامت برخاست

ایمن از فتنهٔ ایام نگشت آنکه به خواب

چشم مخمور ترا دید و سلامت برخاست

زین که از حسن تو شد غافل و دل باخت به گل

در چمن نالهٔ بلبل به ندامت برخاست

باده‌نوشان همه از لعل تو رفتند ز هوش

زان میان عیسی مریم به کرامت برخاست

غنچه را باد صبا پیرهن از رشک درید

زآن که در پیش دهانت به علامت برخاست

دلق آلوده صفی زآب خرابات بشوی

چیست پرهیز که زاهد به ملامت برخاست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰باذی نفسی نیست که او یکنفسی نیست
  2. شمارهٔ ۱۱گفتم اندر قدمت این سر و این جان منست
  3. شمارهٔ ۱۲ای صفی معشوقت آخر دیدی اندرخانه بود
  4. شمارهٔ ۱۳یار آمد و از جان و جهان بیخبرم کرد
  5. شمارهٔ ۱۴تا تماشای قیام تو بقامت کردند
  6. شمارهٔ ۱۵دل طلبکار وصال ار ز تو در کوی تو بود
  7. شمارهٔ ۱۶کمان ابروی پیوسته را چو زه سازد
  8. شمارهٔ ۱۷دل غمدیده به تنهائی هجران خو کرد
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.