پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۶

از شهر مه نو سفرم باز روانه است

زین پس بسراغش دل من خانه بخانه است

می‌بود امیدم که مرا نیست جز او یار

می‌دیدم اگر چند که بر ناز و بهانه است

می‌گفت ز دست نکشم زلف دگر باز

غافل شدم از وعده خوبان که فسانه است

روزم همه شد شام و نیامد سحری مست

با او چه توان کرد که مخمور شبانه است

این شکوه ز بخت است و ز دوری نه زدلدار

کو در همه آفاق باخلاق یگانه است

گرچه سوی گوشه‌نشینان نکند باز

بد عهدی از او نیست که از دور زمانه است

این سخت کمانی هم اگر زان خم ابروست

بر تیر قضا هم دل درویش نشانه است

بگشای میان بهر کنارم که بمویت

گر هیچ صفی یسکر مویی بمیانه است

از رنج مگو با من شوریده که دانی

دیدن نتوانم که بگیسوی تو شانه است

تو سوسن آزادی و من پیش تو خاموش

این نیست زبان کاتش عشقم بزبانه است

رفتیم و رسیدیم زهر بحر بساحل

غیر ازبم عشق توکه بیرون ز کرانه است

چون چنگ خر و شد دلم اندر سیر پیری

کان تازه جوانش بنوازد که چغانه است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸دلبر امروز کمر بست و به قامت برخاست
  2. شمارهٔ ۹کرده بپا قامت نشسته قیامت
  3. شمارهٔ ۱۰باذی نفسی نیست که او یکنفسی نیست
  4. شمارهٔ ۱۱گفتم اندر قدمت این سر و این جان منست
  5. شمارهٔ ۱۲ای صفی معشوقت آخر دیدی اندرخانه بود
  6. شمارهٔ ۱۳یار آمد و از جان و جهان بیخبرم کرد
  7. شمارهٔ ۱۴تا تماشای قیام تو بقامت کردند
  8. شمارهٔ ۱۵دل طلبکار وصال ار ز تو در کوی تو بود
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.