پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۴

بر نثار یار جان اندک بود درویش را

خاصه‌گر بیند بکام آن ماه مهراندیش را

هست معذور ار چو ما زاهد نشد بیدین و دل

چون ندیداست او بتاب آنزلف کافر کیش را

واعظ ار می‌دید آنگیسوی مشکین روی دوش

می‌فکندی پشت گوش افسانه‌های پیش را

یار اگر باشد بمهر از جور اغیارم چه باک

یالب نوشین او منت پذیریم نیش را

عاشقانرا مرهمی خوشتر زلعل یار نیست

ورکه او بازو کند مرهم نخواهم ریش را

شد صفی بیگانه هم از غیر و هم از خویشتن

زان نه او بیگانه را شنعت زند نه خویش را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶از شهر مه نو سفرم باز روانه است
  2. شمارهٔ ۷از حسرت لعلی که در او آب حیاتست
  3. شمارهٔ ۸دلبر امروز کمر بست و به قامت برخاست
  4. شمارهٔ ۹کرده بپا قامت نشسته قیامت
  5. شمارهٔ ۱۰باذی نفسی نیست که او یکنفسی نیست
  6. شمارهٔ ۱۱گفتم اندر قدمت این سر و این جان منست
  7. شمارهٔ ۱۲ای صفی معشوقت آخر دیدی اندرخانه بود
  8. شمارهٔ ۱۳یار آمد و از جان و جهان بیخبرم کرد
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.