پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

غزلیات

شمارهٔ ۳

دل نداد از دست یک مو زلف یار خویش را

تا سیه کرد از کشاکش روزگار خویش را

اختیاری بهر عاشق نیست در فرمان عشق

تا قلم بکشیم بر سر اختیار خویش را

گرفتم تا صبح محشر مست از آن چشم خمار

نشکنم جز با همان ساغر خمار خویش را

خواهم اندر خیل جانبازان نیازندم به نام

بینم اندک چون به راه او نثار خویش را

بی‌قرار آن زلف مشکین را هر آن بیند به دوش

می‌دهد بر بی‌قراری‌ها قرار خویش را

زاهدان از یاد جنّت مست و ما از عشق یار

هر کسی در بوته سنجد عیار خویش را

تیر مژگانت صفی را بر نشان افکند و خست

بازگیر از خاک چو افکندی شکار خویش را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵ترک عقل ذوفنون کردیم ما
  2. شمارهٔ ۶از شهر مه نو سفرم باز روانه است
  3. شمارهٔ ۷از حسرت لعلی که در او آب حیاتست
  4. شمارهٔ ۸دلبر امروز کمر بست و به قامت برخاست
  5. شمارهٔ ۹کرده بپا قامت نشسته قیامت
  6. شمارهٔ ۱۰باذی نفسی نیست که او یکنفسی نیست
  7. شمارهٔ ۱۱گفتم اندر قدمت این سر و این جان منست
  8. شمارهٔ ۱۲ای صفی معشوقت آخر دیدی اندرخانه بود
همه‌ی غزلیات ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.